وقتی که زمین از زمان باز می ماند و قطار زمان در ایستگاه شب توقف می کند
سایه های خیال بر وحشت آدمیان می افزایند
و تاریکی آغوش می گشاید
اینجاست که انکارها شروع می شود
و تردید بر دلها سایه می افکند
و آدمیان در آن تاریکی به حدی با هم بیگانه می شوند
که گویی هرگز در این دنیا در کنار هم نزیسته اند
و هر یک از جهان دیگری آمده اند
-غافل از خلق و خوی بشری-
جهانی که حتی خاکی هم نیست
چون هیچ کدام بوی خاک نگرفته اند
و رنگ خاک ندارند مگر...
مگر عده ای معدود ،
با اینکه از زمانهای مختلف آمده اند
ولی با هم همزبانند و همدل
و هرگز تردید را به دل راه نمی دهند
گویی حصاری محکم و نفوذناپذیر
گرداگرد دلهایشان را محصور کرده
دلهایی که وسعتی به اندازه ی دریا دارد
و دلهایشان جایگاه محبت است
محبت حضرت یار
و بغضی که در دلها شکسته نمی شود
مگر به فریادی که بر جهان طنین انداز خواهد شد:
یا لثارات الحسین (ع)...
همه از یک چیز سخن می گویند : انتظار
چون دلیل بودن و بهانه ی زنده ماندنشان همین است
و رمزی که دلهایشان را تحکیم می بخشد:
"این الطالب بالدم المقتول بکربلا"
انتظاری که با گذشت زمان نه تنها فروکش نمی کند
بلکه هر روز و هر لحظه
بر التهاب آن افزوده می شود
و جمعه که می شود به قله ی تحمل می رسد
وچه دلها که پر می کشند بسوی حضرت دوست
و مردی تنها ، که نمیدانم در کدام گوشه ی هستی
این محدود منتظران را به انتظار نشسته!
و فریادی که در گلوی ما
می شکافد پرده های ظلمت دلهایمان را:
"اللهم عجل لولیک الفرج"
.............................................................................................................
این روزها هر روزمان جمعه است
و جمعه هامان...
التماس دعا