تبليغاتX
در ایستگاه انتظار توقف جایز نیست

در ایستگاه انتظار توقف جایز نیست

فرهنگی-اجتماعی-سیاسی

السلام علیک یا روح الله

ببین دریای مواجی که رام  ظلمت شب بود

چه سان زنجیر بگسست و ز قید شب رهایی یافت

در آن هنگام که امواجش جدای از یکدگر بودند

و هر موجی صدایی داشت

و آهنگی ناموزون

که می آزرد دل هر رهگذر را

کز آن ساحل گذر میکرد

صفا و همدلی گم بود

زخوف سایه های شب...

و مردی که عبا بگشود

و دست از جان و جا بگشود

چو وحی آسمان

 نازل شد از سمت خمین

آنگاه...

خمینی-(ره)- شد امام ما

حسینی شد قیام ما

و بعد از آن سرود هم صدایی بود...

و امواج در هم آمیختند

و کشتی پاره ی شب را به صخره ها کوبیدند

+ نوشته شده در  90/03/14ساعت 20:41  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

لحظه ی دیدار

لحطه ی دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام، مستم.

باز می لرزد، دلم، دستم.

باز گویی در جهان دیگری هستم.

های!نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ!

های ،نپریشی صفای زلفکم را، دست!

و آبرویم را نریزی، دل!

-ای نخورده مست-

لحظه ی دیدار نزدیک است.

                                مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  90/03/08ساعت 17:4  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

بیا و برگرد...

بیا و برگرد تا راه دوری نرفته ای!

بیا که جای تو در آغوش گرم سربازان آقاست

این روزها حتی اخبار 20:30 هم کم مایه شده است بی تو

دلتنگی دوستداران بی شمارت که جای خود

اما حتما می دانی عرصه را برای چه کسانی باز گذاشته ای

خودفروختگانی که از هر فرصتی برای تضعیف انقلاب دریغ نمی کنند

نکند این بار تو،عدو را سبب خیر شوی

بیا که جای تو در بین وسواس الخناس نیست

بیا و بار دیگر سربازیت را ثابت کن

وثابت کن که گرگ های به کمین نشسته برای دریدن کالبد انقلاب را

ناکام می گذاری

بیا و گوش کن ندای امام زمانت را

که غریبانه ندای جدش را در آخرین لحظات...

"هل من ناصر ینصرنی"!

بیا و ثابت کن که هنوز عماری

و خار چشم دشمنان انقلاب

نگاه کن به سرنوشت زبیر...

زبیر از اهل بیت بود

ولی فرزند ناخلفش، عبدالله او را به ورطه سیاهی کشاند

نکند  به سرنوشت زبیر مبتلا شوی

وقت نداشتی به صدر اسلام بروی

ملالی نیست نرو

هاشمی را نگاه کن

فتنه اولاد با او چه کرد

هرچند که هنوز هم خود راگوش به فرمان ولایت می داند،اما...

بس است

تو اینها را بهتر از من میدانی

به گمانم باز خواهی گشت

چرا که هرچند سکوت کرده ای ، اما...

هنوز اینجایی

در بین ما

بیا و بگو که فتنه مشاء تو را مبتلا نمی کند به بلاء

هر چند که اگر خدایی نکرده ...

اللهم ارزقنا توفیق البصیره

+ نوشته شده در  90/02/13ساعت 10:51  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

من، تو،او، پرستار...

ستاره های شب را شاهد بگیرم به جانفشانی تو

یاخورشیدعالم تاب را بگیرم شاهد  مهربانی تو


دانم که کم می آورد شاعر از وصف  تو

اما من ...

من تو را در تنهایی می سرایم

که تو را به گمانم درک کرده باشم

هرچند دیر زمانی نیست که با تو آشنایم

اما،تو را می ستایم

چرا که...

 عابد و زاهد را شب زنده داری چه حاصل می شود

و تو را ...

نه! دیگران را از شب زنده داری تو چه حاصل هاست-

چه زندگی ها که با یک شب نیاسودن تو تداوم می یابد

و چه اشک هایی که با مهر تو،با کار تو تبدیل به لبخند می شود

اما، چه کسی لبخند را بر صورت خسته و چشمان خواب آلود تو می نشاند

وقتی که پس از یک شیفت شب طاقت فرسای یک روز تعطیل

تازه می خواهی به خانه و خانواده ات هم برسی

به گمانم جز خدا کسی را یارای این کار نیست

که تو لبخند را بر لبان خدا می نشانی

در قرنی که ...

و درد...

واژه ای که با کار تو عجین است

چه درکی داری از زندگی

و چه والاست منش تو

وقتی که زینب وار (س)

دل از دنیا می بری

واز خدا دلبری می کنی

خواب را بر خود حرام می سازی

آسایش را بر خود حرام می سازی

وقتی که عزم خدمت می کنی

تو...

تو...

تو را نمی توانند بسرایند

حتی اگر همه انجمن ها هم شب شعرشان وصف تو باشد

که کار تو را علامه –علامه طباطبایی(ره)-چنین می خواند

هفتاد سال عبادتش را با یک شبانه روز کار تو عوض می کند

آیا حاضری؟

چه کرده ای که علامه چنین می گوید

شایدهم...

بهتر بگویم

چه کار باید بکنی که علامه چنین می گوید.

اما من هم عاجز مانده ام از وصف تو

تنها با یک جمله بسنده می کنم

شاید بتوانم نهایت راه تو را بنمایانم:

پرستاری  راه ناشناخته ی بهشت است

 

میلاد بزرگ پرستار کربلا حضرت زینب کبری(س) و روز پرستار مبارک

+ نوشته شده در  90/01/20ساعت 18:23  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

انتظار

وقتی که زمین از زمان باز می ماند  

و قطار زمان در ایستگاه شب توقف می کند 

سایه های خیال بر وحشت آدمیان می افزایند 

و تاریکی آغوش می گشاید 

اینجاست که انکارها شروع می شود 

و تردید بر دلها سایه می افکند

و آدمیان در آن تاریکی به حدی با هم بیگانه می شوند 

که گویی هرگز در این دنیا در کنار هم نزیسته اند 

و هر یک از جهان دیگری آمده اند 

-غافل از خلق و خوی بشری-

جهانی که حتی خاکی هم نیست

چون هیچ کدام بوی خاک نگرفته اند

و رنگ خاک ندارند مگر...

مگر عده ای معدود ،  

با اینکه از زمانهای مختلف آمده اند 

ولی با هم همزبانند و همدل 

و هرگز تردید را به دل راه نمی دهند 

گویی حصاری محکم و نفوذناپذیر 

گرداگرد دلهایشان را محصور کرده 

دلهایی که وسعتی به اندازه ی دریا دارد 

و دلهایشان جایگاه محبت است

محبت حضرت یار

و بغضی که در دلها شکسته نمی شود

مگر به فریادی که بر جهان طنین انداز خواهد شد: 

یا لثارات الحسین (ع)... 

همه از یک چیز سخن می گویند : انتظار 

چون دلیل بودن و بهانه ی زنده ماندنشان همین است 

و رمزی که دلهایشان را تحکیم می بخشد: 

"این الطالب بالدم المقتول بکربلا"

انتظاری که با گذشت زمان نه تنها فروکش نمی کند

بلکه هر روز و هر لحظه بر التهاب آن افزوده می شود

و جمعه که می شود به قله ی تحمل می رسد  

وچه دلها که پر می کشند بسوی حضرت دوست

و مردی تنها ، که نمیدانم در کدام گوشه ی هستی 

این محدود منتظران را به انتظار نشسته!

و فریادی که در گلوی ما

 می شکافد پرده های ظلمت دلهایمان را: 

 "اللهم عجل لولیک الفرج"


.............................................................................................................

این روزها هر روزمان جمعه است

و جمعه هامان...

التماس دعا

+ نوشته شده در  89/12/09ساعت 15:48  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

این روزها...

هوای چشمانم را 

ابرهایی تیره در برگرفته اند

که سایه هاشان

تاریکی را بر چشمانم افکنده است

انگار که خیال باریدنشان نیست

دعا کنید این ابرها بارانی شوند...


+ نوشته شده در  89/11/25ساعت 12:13  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

غم هشتاد و هشت

 

غم هشتاد و هشت از صبر سر بود

 

هجوم فتنه ها از هر دو سر بود

 

از آن سو اتحاد کفر و شر بود

 

از این سو قوم جاهل در نظر بود

 

از آن سو نیکولا،باراک،رجوی

 

از این سو شیخ جاهل دردسر بود

 

از آن سو می زدند بر طبل نیرنگ

 

از این سو میرحسین خان فتنه گر بود

 

ز دست بی حیایی های این قوم

 

دل اهل ولا شور و شرر بود

 

هدف تضعیف دین مصطفی(ص)بود

 

وگرنه شال سبز هم یک سپر بود

 

زدند بر بام ها بانگ الله اکبر

 

ندانم مقصد الله بود یا که اکبر

 

هنوز هم عده ای گویند اکبر بی گناه است

 

همه دانند ولی پرونده ی مهدی سیاه است

 

بصیرت در نگاه خاص رهبر بود

 

همو که قاصد و مقصود و دلبر بود

 

........

 

ولی خواص اکثر بی بصیرت

 

اهل صورت،بی خبر از سیر و سیرت

 

همه ابصار خود بر فتنه ها بسته

 

وگاهی هم افسارها را گسسته

 

که در وادی حیرانی،سرگردان

 

تغافل کرده اند از دردمندان

 

و لیکن غافل از شیران باطن بین میهن

 

که دیدند در ورای شال سبز دستان دشمن

 

........

 

بسیج همواره در فکر جهاد است

 

بسیجی شب و روزش اجتهاد است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/11/07ساعت 14:33  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

گاهی...

گاهی به هیچ صراط مستقیم نمی شویم

فرصت تمام می شویم و تمیم نمی شویم

گاهی از کرده ی خویش  توبه می کنیم

اما هیچ گاه مقرب از صمیم نمی شویم

بس نیست این همه هی آمدن و برگشتن

آخر ز چه روست که تسلیم نمی شویم

+ نوشته شده در  89/10/23ساعت 15:41  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

پیرمرد

کم کم داریم به فصل هجرت و جهاد بسیجی نزدیک میشیم

یکی اردوهای جهادی خدمات رسانی به مناطق محروم ویکی هم اردوهای راهیان نور

بعضی وقتها که به سالهای گذشته فکر میکنیم، بعضی خاطرات رو در ذهنم مرور میکنم که این هم یکیشونه:

پیرمرد خسته و تشنه به دنبال گوسفندانش به خانه بر می گشت،ناگهان چشمش به خودروی اداره ی ... افتاد. سراسیمه به سوی خودرو دوید،از دور چشمانش به مردی چاق در داخل خودرو افتاد که در اوج گرمای تیرماه، کت و شلواری سفید بر تن کرده بود.

پیرمرد باشوقی زایدالوصف می دوید تا به خودروی اداره رسید.

آری رئیس اداره بود،همان مرد کت و شلواری. پیرمرد با لهجه ی محلی شروع به صحبت کرد.حرف هایش را کامل متوجه نمی شدم ولی داشت از آب می گفت و مشکلات خشکسالی روستا که چندین سال بود دامنگیر مردم روستا شده بود و از مسئولین انتظار مساعدت داشت . هنوز لحظاتی نگذشته بود که مردم روستا دور خودروی رئیس را احاطه کردند،آخر حق داشتند پس از مدتها یک مقام مسئول ، به روستایشان آمده بود...

پیرمرد همچنان می گفت و رئیس همچنان روی صندلی گرم ونرم خودرو، جلوی کولر نشسته بود. به یکباره نسیمی تابستانی وزیدن گرفت و اندک غباری به پا کرد،رئیس که تا آن لحظه، قبول زحمت کرده بود و سرش را از داخل خودرو کمی بیرون آورده بود، صورتش را به داخل خودرو برگرداند تا مبادا غبار روستا بر قامت اتو کشیده اش بنشیند، و راننده شیشه را بالا کشید..

غبار فروکش کرد و مردم همچنان منتظر رئیس . پیرمرد ازپشت شیشه با اشاره ی دست ادامه داد، اما خودروی اداره ، بی اعتنا از میان مردم گذشت و دور شد...

بچه های جهادگر که به امید جلب مشارکت اداره ی... و گرفتن امکانات برای مردم محروم منطقه پیگیر حضور رئیس اداره در روستا شده بودند ، با مشاهده ی این صحنه هاج و واج ، از خود می پرسیدند: یعنی هنوز هم در جمهوری اسلامی، در بین مدیران اصولگرا، چنین مقام های بی مسئولیتی پیدا می شود؟

اما با وجود همه ی مشکلات که مطلب فوق الذکر تنها یکی از آنها بود بچه ها عزمشان را جزم کردند که هر طور شده ، کم کاری بعضی مسئولین را خودشان جبران کنند و البته با یاری خدا همینطور هم شد و با روحیه ی بسیجی ،جهاد خوبی کردند و خدمات مقبولی به مردم منطقه ارائه دادند.

انشاءالله خداوند متعال همه ی ما رو از جهادگران راستینش قرار دهد.

 
+ نوشته شده در  89/10/22ساعت 11:40  توسط احسان چراغ زاده راد  | 

واقیعت

عمریست که تاوان اشتباهات داوریمان را می پردازیم

تا کی می خواهیم محیط اطرافمان و آدمهایش را

از دریچه ی نگاه خودمان ببینیم

ما از اطرافیانمان چه چیزی می خواهیم

آنچه را که هستند،به ما نشان دهند

یا آنچه را که ما دوست داریم ببینیم

شاید بهتر است گاهی تمایلات خود را کنار بگذاریم

واز دریچه ی واقعیت به اطرافیانمان بنگریم

هرچند ممکن است گاهی خیلی هم خوشایندمان نباشد

اما باور کنید زیباتر خواهد بود

چون واقعی تر است.

+ نوشته شده در  89/10/14ساعت 14:4  توسط احسان چراغ زاده راد  |